تبليغاتX
هامون

هامون

تاثیر و تاثر

 

من و خانومم و دخترم، و خیلی از هم محله ای های عزیزمان، هر روز صبح که از خونه می زنیم بیرون، جلوی قصابی حاجی قصاب، سر بریده گوساله ی جوانی رو می بینم که زبونش رو لای دندوناش گذاشتن، و سرش رو بیخ تا بیخ بریده اند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 14:29  توسط هامون  | 

در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست."

 

پی نوشت:

- مطمئن هستم با دین عکس بالا شعر زیبای سهراب سپهری را با صدای ماندگار  مرحوم خسرو شکیبایی خواهید خواند.

- صدای گرم شکیبایی را اینجا گوش دهید. متشکرم از ابوالفضل عزیز که آدرس این سایت را در نظرات هدیه داده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:14  توسط هامون  | 

چند روزیه که احساس خستگی شدیدی دارم. تقریبا حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی را ندارم. با هر کسی که حرف می زنم آخر کار به دعوا می کشه. به خاطر حس بیهودگی که تمام لحظاتم را پر کرده نمی تونم کارایی رو که شروع کردم پش ببرم. دوست دارم با خودم تنها باشم. فکر می کنم یک سفر چند روزه بتونه بدادم برسه. نمی دونم کجا. فقط یک جای دنج و آزاد. دور از کارها و آدم های تکراری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 0:21  توسط هامون  | 

 

چهار نفر مسافر یک کوپه بودیم. کوپه چهار نفری بود. بغیر از همون سلام علیک اولیه هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشده بود. یکی از هم قطارها، مدام چایی می خورد. هر بار که چایی می ریخت تعارف می کرد که برای شما هم بریزم؟ و ما همه می گفتیم: نه مرسی.  وقتی چای اش خنک می شد یه تعارف دیگه می کرد که بفرمایید، و باز همه می گفتیم مرسی، و چایی رو می رفت بالا. یکی دیگر از همسفرها با تلفن اش بازی می کرد. قیافه ی جدی داشت و با وسواس کامل با گوشیش ور می رفت. فکر می کنم اس ام اس می داد و اس ام اس می گرفت. دوربر 25 سال داشت. همسفر چهارم هیچ حرفی نمی زند و هیچ کاری نمی کرد. چشماشو می بست که مثلا خوابیده. با خودش بود و با حرکت سرش به تعارف های مرد چایی خور، جواب می داد و فوری سرش رو بر می گردوند و چشماش رو می بست.

فضا خیلی دلگیر بود. من زیاد اهل صحبت نیستم و سکوت رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم. اما سکوت کوپه خیلی دلگیر شده بود. نمی دونم شاید من، امروز بر خلاف روزهای دیگه احتیاج به هم صحبت داشتم. از پنجره بیرون را تماشا می کردم. تمام سعی ام را کردم که خودمو با یه فکری مشغول کنم. اصلا مسافرت با وسایل عمومی را به خاطر همین موضوعاتش دوست ندارم. بعضی وقت ها مجبوری با یکی هم سفر بشی که علاقمند صحبت از موضوعی ایه که آدم حوصلشو نداره. مثل انرژی هسته ای و اینکه حق مسلم ما هست یا نه. بعضی وقت ها با یکی هم سفر می شی که فرهنگ نشستن در صندلی رو نداره و مدام وزنش را روی آدم می اندازه. حالا اینها بماند، حداقل اش اینه که مجبوری دو تا فیلم هندی مسخره رو تحمل کنی. حالا در این گیررودار اگه خوش سانش باشی و خوابت بگیره یه وقت زنگ تلفن همراه یکی با صدای بلند زنگ می خوره. از خواب می پری و عصبی تر می شی. اونم از اون زنگهای شلوغ مثل: یه روز با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت.................

سکوت مرگبار و این شاب و شوب دهن همسفر چایی خورمون داشت سکته ام می داد. انگار واگن داشت کوچیک و کوچیکتر می شد. به اندازه مربع کوچیکی که جمجمه ی سرم رو  از سه طرف محکم فشار می داد.

این دومین باری بود که در این چند وقت اخیر اینجوری می شدم بار اول در کافه "عمران" دچار همچین وضعی شدم. از شانسم یکی از دوستام سر رسید و سر صحبت رو باز کرد. یادم می آد که طرف های عصر بود که رفتم کافه. تا رسیدم سلام دادم  و نشستم. چهار نفر بیشتر توی کافه نبودن که با من شدیم 5 نفر. صاحب کافه یه موسیقی بی کلام پخش می کرد. از این سنتی ها. فکر می کنم سه تار لطفی بود. قلیان را آورد و من سریع مشغول شدم. کسی حرفی نمی زند. زیر چشمی نگاهی به حاضرین انداختم. کافه عمران یه مشتری پای ثابتی داره که مشکل ذهنی داره. اسمش "حسین قطب شمال" است. البته دیگران به این اسم صداش می کنن چون مدام بدنبال یه هم سفر برای مسافرت به قطب شمال است. شایع است که در دور محصلی اش، کاملا سالم بوده و شاگرد خوبی محسوب می شده. پدرش برای تربیتش چنان توی سرش می کوبیه که بی چاره دیونه می شه. الان کمترین بی تربیتی ش اینه که آلتش رو در کنار خیابان به دست می گیره و می شاشه توی جوب و آلتش رو اونقدر بیرون نگر می داره تا حداقل یکی دو نفر خانوم ببینن و داد بزنن: اوا خاک آلم. الانه که قلبم وایسته. "حسین قطب شمال" روزی سه چهار بار می اومد و قلیان می کشید. اون روز اونم کافه بود و با یک هارمونی خاصی قلیان می کشید. با هر بازدمی که می داد، دود رو بیرون فوت می کرد و یه جمله ای رو با تمسخر و خیلی آهسته تکرار می کرد. هر چقدر دقیق شدم بینم چی می گه متوجه نشدم. مشهدی اسماعیل شاطر سرش را تکان می داد و آهسته گریه می کرد. سرش را طوری پایین نگه داشته بود که کسی متوجه گریه پنهانش نشه. دو مشتری دیگر هم بی هیچ کلامی به قلیانشان پک می زدند. کافه چی همینکه قلیان مرا داد رفت، نشست پشت میز خودش و مشغول قلیان کشیدن شد. فضای غم زده ی عجیب و تلخی بود. من بدون اینکه خودم بدونم زیر قلیانم چمباتمه زده بودم و هر لحظه امکانش بود که قلبم بایسته. دوستم اگر نمی آمد و سر صحبت را باز نمی کرد، حتما یک اتفاقی برایم می افتاد. بعدش حاج مختار بنگاهی با صدای انکر الاصواتش سر رسید و هنوز وارد قهوه خانه نشده بود که با صدای بلند سلام داد و سر شوخی رو با "حسین قطب شمال"باز کرد. همه نجات پیدا کردند. هر چند یکی دو نفر فهش اش دادند که: با این سن و سال اش نمی فهمه که باید به دیگران احترام گذاشت.

بی اختیار بلند شدم و از کوبه اومدم بیرون. در راهرو کنار پنجره ایستادم و بیرون را تماشا کردم. شیشه ها را باز کردم. باد به صورتم می خورد و حالم بهتر شده بود. چند دقیقه ای همانجا بودم که درِ سالن قطار باز شد و دختر بچه ای 5 ساله و پشت سرش مادرش که خانومی 30 به بالا می نمود، وارد راهرو شدند. دختر بچه شیطنت از چهره اش پیدا بود. می دوید و مادرش مدام تکرار می کرد: وایستا...... می افتی. دختر بچه به من که رسید گرفتمش. بهش گفتم وایستا مامانت بیاد با هم برید خطرناکه و ممکنه یه وقت بیافتی و یه جایت اوف بشه. ماردش تا به من رسید از من تشکر کرد. دست بچه رو گرفت و شاکی ادامه داد که: این سومین بار که به یه بهانه ی الکی منو از کوپه بیرون می کشه. دوست داره تو قطار بگرده. من هم لبخندی زدم و گفتم: خب بچه است دیگه. در بغلی کوپه ی ما رو باز کردن و رفتن تو. همسایه بودیم دختر بچه از پشت شیشه در با من بای بای کرد و من هم براش دست تکان دادم.

نعمتی بود این برخورد خیلی کوتاه. همین دو کلمه منو به خودم برگردونده بود. یاد حرف های دختر 8 ساله ی خودم افتادم که این روزها مدام ازم می خواد که مسافرتی بکنیم. اونهم با قطار. یادم می آد دفعه قبل خیلی بهش خوش گذشته بود مثل همین بچه ی شلوغ کوپه ی همسایه، مدام منو بیرون می کشید و ازم می خواست که تمام سالن ها قطار رو تا آخر بریم.

در رویاهای خودم که از جنس تجرید هستن، شناور بودم. وقتی رانندگی می کنم و یا وقتی مسافرتی می رم، و در خیلی مواقع دیگه دچار تجرید می شم. به صدها موضوع بطور هم زمان فکر می کنم اما اگه یکی در همان لحظه ازم بپرسه به چی فکر می کنی؟ نمی تونم جوابش رو بدم. درحالی که هم زمان به صدها موضوع فکر می کنم، نمی دانم که با چه موضوعی درگیرم.

مادر بچه و پشت سرش بچه از کوپه بیرون آمدند . مادر کنار پنچره ایستاد و بچه برای عروسک اش که بغل گرفته بود، با ذوق و شوق از قطار حرف می زند. من برای مدتی از همه چیز بردیم و به بچه گوش می دادم که خانم سوالی کرد و بعد از اون سوال بود که تجرید و بچه و مناظر زیبای دشتی که قطار در اون در حال حرکت بود، به طور کلی رهایم کردند و تا آخر مسافرت تمام فکرم همین خانم و بچه اش شد که اسمش ماندانا، و اسم بچه اش سارا است.

 

پی نوشت:

مدتی است که مشغول نگارش داستان "راه سوم ماندانا" هستم. در این خصوص هر روز یاداشتی می نویسم و در وبلاگ می گذارم. دوستای زیادی بهم سر می زنن که من منتدار ایشان هستم. لذا متشکر می شوم اگر چند سطری بعنوان نظر مرقوم فرمایند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 20:12  توسط هامون  | 

روش کارشون این بود که یک دختر بسیار خوشگل با یه دختر معمولی و یا حتی پایین تر از حد معمول با هم کار می کردند. شاید یک حس انسانی و کمک به هم نوع، همچین ترکیبی رو بوجود آورده بود.

 

پی نوشت: تصویر قبلی را با توجه به نظرات محترمانه بلندا و ژیلا که سطحی خوانده بودند با تابلوی زیبای پیکاسو  عوض کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 2:41  توسط هامون  | 

 

صبح خیلی زود به نیشابور رسیدم. هنوز آفتاب نزده بود. یکراست بطرف هتلی رفتم و اتاقی اجاره کردم که استراحت کنم. در هر شرایطی می توانم بخوابم مخصوصا اگر یک قرص آرام بخش بخورم، اما با صدای چکه ی آب و صدای چیرچیر در و پنجره، و صدای تیک تاک ساعت، و نیز از اضطراب رویارویی با اتفاق شُوم، اصلا نمی توانم بخوابم.

 از شانس من همه ی شرایط دست به دست هم داده بودند که اعصابم بیشتر و بیشتر بهم بریزد. با لنگه ی جورابم پنجره را جفت کردم و سرو صدایش را گرفتم. با لنگه ی دیگر، صدای چکه ی شیر حمام را خفه کردم. باطری ساعت را کشیدم اما هر کاری کردم که به اضطرابم که به خاطر یک قرار - که می تواند به یک اتفاق شوم زندگی ام تبدیل شود- مسلط شوم، نشد که نشد. فقط دو چیز می توانست این اضطراب را از بین ببرد یکی وقوع هر چه سریع آن که معمولا در چنین شرایطی به آرامش مضحکی می رسم و همه ی تلاشم را صرف جمع و جور کردن اوضاع می کنم، و دیگری ختم بخیر شدن.

 می توانستم ختم بخیرش کنم و راحت شوم. همه چیز دست خودم بود. هیچ فشاری رویم نبود و من می توانستم خیلی راهت از وقوع آن اتفاق مثلا شوم، جلوگیری کنم. اما واقعییت این بود که با خودم مشکل داشتم. با خودم فکر می کردم آیا این قرار که برای خیلی ها تکراری و جذاب هست، چرا برای من اتفاقی شوم است. چرا من اضطراب دارم. اگر قرار است این اتفاق نیفتد، پس برای چه این همه راه را آمده ام. اگر برگردم آیا بعدا پشیمان نخواهم شد؟ آیا خودمو سرزنش نخواهم کرد؟ شاید خیلی مسخره است که من قرار با ماندانا را بی خودی شلوغش کردام و جدی گرفتم؟ آیا نمی شه این اتفاق بیافته و هم یه جورهایی ختم به خیر بشه؟ یه لحظه فکری به ذهنم رسید. گوشی رو برداشتم و اس ام اس کردم که: سر کار خانم ماندانا. به خاطر مشکلی که برایم پیش آمده، نتوانستم امروز در نیشابور باشم. لیکن امشب سوار قطار می شوم و فردا صبح در خدمتتان خواهم بود.

حداقل با این کارم وقوع اتفاق را یک روز عقب انداختم تا به اندیشه ها و تفکراتم نظم بدم، بعد به خانومم اس ام اس کردم که: گندم عزیز من. به سلامتی رسیدم. گوشی رو خاموش می کنم که چند ساعتی بخوابم. مواظب خودت و بچه باش. می بوسمتان.

بعد گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم.

 

ساعت 10 بود که از خواب بیدار شدم. رفتم زیر آب داغ. آخ چقدر دوش آب داغ حال می ده. چشمامو بستم و سعی کردم به هیچ چیزی فکر نکنم. به روحم اجازه دادم تا به همراه تن ام خیس بشه. و از این خیس خوردن روح و تنم برای لحظاتی در اوج لذت بودم. بهترین لحظات ما کدوم لحظاتمون هستن؟ لحظاتی که می خوابیم و از باید ها  و نباید ها رها می شویم؟ لحظاتی که می خندیم؟ طوری که رگ پیشانیمان برجسته می شود؟ لحظاتی که زیر آب داغ خیس می شویم. و یا لحظاتی که درگیر باید ها و نباید ها هستیم و در تاثیر و تاثر همین باید ها و نباید ها امروزمان را برای فردایی بهتر و روشن تر صرف می کنیم؟ لذت در لحظه و آنی هست که به کام ماست؟ اصلا این لذت چیست؟ به کام ماست چه معنی دارد؟................ سرم را پایین انداختم تا آب داغ دوش رگ های پشت گردنم را ماساژ دهد. تا آن موقع چشمانم را بسته بود. چشمم را که باز کردم دیم چطور آب داغ تنم را می شوید و قسمتی از آب به "چیزم" می رسد و طوری از آن جاری می شود، که گویی می شاشم. آه چه خوب بود همه این باید ها و نباید ها را به همین راحتی از درونم می شستم و می شاشیدم.

 

از مدیریت هتل نقشه نیشابور را گرفتم. آرام گاه کمال، شهر کهنه، کاروانسرای عباسی، نوشته هایی از تاثیر فرهنگ ایرانی با مهاجمان مغول. و خیام. خیام عزیز. عمر خیام عزیز. آه خیام عزیز. اول از همه راهی مقبره خیام شدم.

 

 سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ما. من معنی این جمله را تا همین چند سال قبل، به خوبی نمی دانستم. می فهمیدم که جمله مهمی است ولی نمی توانستم لمسش کنم. البته الان کلی نقد و نظر در رد و یا قبول این جمله خوانده ام و حتی خودم هم نظراتی دارم، ولی تا چند سال پیش اینطور نبوده. وقتی در ارومیه سرباز بودم در کوچه ای که خانه مجردی ما در آن واقع بود همین جمله را در یکی دو جا، دیوارنویسی کرده بودند و من هر روز صبح و عصر با این جمله برخورد می کردم و سعی میکردم بهش فکر کنم اما واقعیت این بود که یک خیال همه ی تمرکزم  را از این جمله، و خیلی اتفاقات دیگه گرفته بود. خیال. صحبت از خیال کردم. نوجوان بودم که در تلویزیون باکو یک فیلم سینمایی روسی دیدم. آخ.... که از همان نوجوانی عاشق فیلم با زبان اصلی بودم. در نوجوانی ام دیدن فیلم با زبان اصلی، به من این فرصت را می داد که خودم برای فیلمی که می بینم، داستانی بسازم و دیالوگ تک تک بازیگران را خودم، آنگونه که دوست دارم بگویم و بشنوم. در یکی از صحنه های همین فیلم، زنی از طبقه بالای یک ساختمان کوچک کمونیستی، لباس زیرش را به کوچه می اندازد و با دیدن اولین جوان از او خواهش می کند که لباسش را برایش تا طبقه بالایی بیاورد. وقتی جوان به در خانه رسید، زن سفید و بلند قد روسی، او را به بهانه ای به داخل می کشد و خلاصه اتفاقات دلنشینی می افتد. چنان دلنشین که من در این میان سالیم، همه ی تصاویر سیاه و سفید آن فیلم را که در نوجوانی دیده ام در ذهنم دارم. آخ آن شب چقدر دیالوگ  برای دختر و پسر ساختم و شب های بعد چقدر تکرارش کردم .......

خلاصه در دوران خدمتم که دوران طغیان غریزه ی جنسی ام بود در کوچه های خلوت ارومیه در حالی که به شعار دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما فکر می کردم، همیشه با این خیالات بودم که کاش یک خانومی به خوشگلی خانم همان فیلم، به بهانه ی بردن لباس زیرش به طبقه بالا، و یا به هر بهانه ای مثلا: "پسر جان کمکم می کنی این نردبان را داخل خانه بگذاریم." مرا به خانه اش بکشاند و از من سوء استفاده کند.

در تقابل این خیال و شعار سیاست ما عین دیانت ماست، چیزی که همیشه کلیت ذهن مرا به خودش مشغول می کرد، همان خیال بود.  برای همین هم شعار به آن مهمی تا همین چندین سال پیش هیچ معنی ای برایم نداشت.

آه خیام عزیز، با تمام علاقه ای که به دیدن مقبره ات دارم، می ترسم در تقابل تو و رباعیاتت، با قراری که برای دیدن ماندانا دارم، تمام بزرگی و شان تو، مثل شعار دیانت ما عین سیاست ماست در سایه قرار گیرد.

 

چرا ماندانا؟ من در ماندانا دنبال چه چیزی هستم؟ باید امروز به این سوالم جواب قاطعی بدهم. خودم که با خودم رودروایسی ندارم. خوشگل است؟ نه واقعا خوشگل نیست. یعنی اصلا به گرد خوشگلی زن ام نمی رسد. تنها جذبه اش در بیان شیرین خواسته های سرکش اش است...... نه واژه ی سرکش مناسب نیست، هیچ خواسته ی سرکشی ندارد هر چه می خواهد حق اش است. حقوق انسانی اش. ماندانا احساساتی را که خیلی زنهای دیگر می پوشانند و نمی بینندشان، می بیند و بروز می دهد. صبر کن عزیزم......... نکند که داری به خودت کلک می زنی. نکند داری با این فکرها عمل ات را توجیه می کنی. اگر راست می گویی از سکس شروع کن..... آیا تو به خاطر سکس اینجایی؟.......

 

یادداشتی که مطالعه فرمودید مربوط به فصل آخر داستان نیمه بلند "راه سوم ماندانا" می باشد. ادامه را در پست بعدی خواهم آورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 2:42  توسط هامون  | 

پدر بزرگم با هزار زحمت بلند شد. البته خودش قدرتش را نداشت من کمکش کردم، همین که ایستاد گفت: نکن نکن نکن نکن نکن ....... من کنار ایستادم و در آستانه ی در به چهار چوب تکیه داد. زور زد که قدم بردارد اما نشد روی پای راستش ایستاده بود و می خواست پای چپش را جلو بگذارد اما نمی توانست یک بار به زور پای چپش را جلو انداخت اما جرعت نکرد که وزنش را روی پایش رها کند خلاصه زمان می گذشت و شاشش می سوزانید و او نمی توانست قدمی بردارد. پیش رفتم همین که زیر بازویش را گرفتم داد زد :نکن نکن نکن نکن نکن نکن. عجب بدبختی گیر کرده بودم. چه کار می توانستیم بکنیم.

 اتاقش را جوری چیده بودیم که راحت باشد. این چند روز را که مهمانمان هست راحت "زنده" بماند. تختش حرف نداشت. توالت فرنگی قابل حمل و اتاقی که کفش کاشی بود. اتاق پدر بزرگ همه ی امکانات بیمارستان را داشت فقط خودش همکاری نمی کرد که نمی کرد. ذاتا پدر بزرگم بزرگ منش بود. عارش می آمد که یکی دستش را بگیرد. عارش  می آمد که دیگری شلوار نجس شده اش را عوض کند. عارش می آمد که در اتاق قضای حاجت کند. عارش می آمد که کسی او را حمام ببرد برای همین هم برای رفع همه ی  احتیاجاتش کلی دردسر داشتیم.

گردنم را به زیر بازویش انداختم و بلندش کردم. به حرفش اعتنایی نمی- کردم پیش رفتم و او هم مجبورا خودش را پیش کشید ولی مدام نکن نکن می گفت و آخ آخ می کرد گوشم بدهکار نبود تا جلوی روشویی کشاندمش. روشویی خانه پدر بزرگم در کریدور دستشویی است. دستش را دراز کرد و از نرده های پله ی پشت بام که به کریدور منتهی می شد گرفت. عجب زوری داشت و من عجیب ضعیف بودم. سنگین بود و نمی توانستم جلوتر ببرمش. کس دیگری در خانه نبود و من فشار خونم کاملا افتاده بود. عادت بدی دارم و بعد از یک هیجان و شادی و کار، آنقدر فشار خونم می افتد که فورا نتیجه را استفراغ می کنم. خلاصه رهایش کردم و آرام گرفت. گفت: تو برو اتاق، از اینجا به بعد را خودم می روم. خودم می تونم برم دستشویی.

می دانستم نمی تواند ولی چاره ای نداشتم لج بود وقتی چیزی می خواست باید انجام می شد وقتی تصمیمی می گرفت انجامش می داد. داخل رفتم که بخودش بیایید شاید بهتر است بگوییم من هم به خودم بیاییم حال خوشی نداشتم.

زور زد اما نتوانست قدمی بردارد و من هم حریفش نبودم مخصوصا وقتی که به نرده می آویخت. از پشت در اتاق گوش ایستادم. اول به خودش فحش داد  بعد به مادرش که: چرا مرا زاییدی؟ این روزها عادت داشت هر حرفی را چندین بار تکرار کند. چرا منو زاییدی؟ چرا منو زاییدی؟ چرا منو زاییدی چرا منو زاییدی؟

خلاصه به روشویی نزدیک شد و "چیزش" را در آورد و در روشویی گذاشت و شاشید. آهی از سر کیف می کشید که نگو.  همه ی ما در زندگی مان این لذت بزرگ را تجربه کرده ایم. خیلی مواقع در پس دادنّ  لذتی بیشتر از فرو دادن است.  دوستی دارم که معتقده: بزرگ ترین لذت زندگی اینه که آدم چند ساعتی شاش داشته باشه و نتونه دفع کنه و بعد یک مکان تمیزی پیدا کنه و نیم ساعتی بشاشه. زندگیمان مثل آدمی است که شاش اش  می سوزاندش. در عوض مرگمان چنان لذتی خواهد داشت.

پدر بزرگم شاشید و شاشش به زمین و هوا می پاشید کارش که تمام شد آب را باز کرد و دستهایش را گربه شور کرد. کمی به خودش آمده بود. آرام شده بود. کمی آب نوشید و نگاهی به آینه کرد و خندید. فهشی به پیرمرد ایستاده در قاب آینه داد. "سقلوه چئزیم نیه گولورسن؟" (آی گوزیدم به آن ریش سفیدت چرا می خندی؟) نیم ساعتی با پیرمرد ایستاده در قاب آینه حرف می زد و من در پشت در اتاق بی صدا می گریستم. کاری به کارش نداشتم هم صحبت خوبی پیدا کرده بود و درد دل می کرد.

مرا صدا زد و عصایش را بردم. گفت: نمی خوام خودم می آم. دستش را گرفتم باز هم داد زد: نکن نکن نکن نکن.  خلاصه سرم رو کردم زیر بازوش و به جلو کشیدمش این بار به من، فحش می داد. تا کنار تختش آوردم و دراز کشید لحاف را که رویش می کشیدم دیدم "چیزش" را که برای شاشیدن بیرون آورده بود هنوز بیرون مانده. خودش هم متوجه شد با قیافه ای جدی گفت: کار اون پیرمرده جلوی روشوییه. برو ببین هنوز اونجاست؟

 

الان که این یادداشت را می نویسم 4 سال از فوت پدربزرگم می گذرد. یادم می آد چهار سال پیش در مورد همین اتفاق یادداشتی نوشته بودم که نمی دانم کجا گذاشتمش. تنها این جمله از یادداشت آن زمان در خاطرم مانده:

پیرمرد شاشید و شاش اش به افق پاشید. مردِ ایستاده در افق، با دستمال گلدارش که به رنگ گل ها و نقش ها و قالیچه ها و کناره ها و شال های بافته ی پیرمرد بود، لکه های شاش را از صورتش پاک کرد.......

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 14:49  توسط هامون  | 

جناب کاسنی و دیگر دوستان زبل
من اصغر نوری و حامد منافی رو خیلی وقته می شناسم نوری کارگردان و نمایشنامه نویس خوبی هست و منافی بازیگر خوب. لیکن نمی دانم چطور شده اینهمه اتفاق بد یکجا به تور شما خورده. در هر صورت در اوضاع ناجور تئاتر مملکت ندیده می دانم چند روز تمرین کرده اند و چه جور کاری از آب درآمده و چه استقبال دردناکی از نمایش شده.........
چند سال پیش در فرهنگسراهای بانو و قانون و در همین جشنواره بانو نمایش "آنا" را اجرا کردم خفتی کشیدم که نپرس دخترم 3 سال بیشتر نداشت و خانمم یکی از بازیگران نمایش بود از خودم خجالت می کشیدم که اینها را آواره ی دل مشغولی های خودم کرده ام. در گرمای جهنمی تهران خراب شده ی آقایان. اسیر خیابانها و گرفتار اجاره ی اتاق و تامین آکسسوار و خورد خوراک گروه و .............
ببین چه مصیبتی بچه های تئاتر می کشن و کیفش را بروجردی و دیگرانی می برند که همه ی آشغال های چاپی خودشون رو با چند برابر قیمت می فروشن به جشنواره و اون ها هم به عنوان نمایشنامه و کتاب های نمایشی هدیه می دن به شرکت کننده ها. تصورش را بکن با بار اون آشغال هایی که کتابش می نامیدند چقدر در تهران جهنمی سنگین شده بودیم.........
بولتن های جشنواره را که دادند بشتر آتش گرفتم چنان بولتن های خوب و شکیلی چاپ کرده بودند که هر کسی که می دید فکر می کرد جشنواره ای مثل تئاتر آوینیون را با نام تئاتر بانو اجرا می کنند با چند تا هنرپیشه که در ویترین گذاشته بودند.....
راستی. فرهنگسرای بانو یه صحنه ی 20 متری داره کوچکتر از آشپزخانه خانه ما و من قبول نکردم که اونجا اجرا کنم. بهم یه پلاتو دادن به زور صحنه را چیدیم و بچه ها میزها را روی هم قرار دادند و رویشان صندلی گذاشتند و خلاصه با زحمت برای 20 نفر تماشاگر فضایی حاضر کردیم. نمایش که شروع شد دیدم فقط 11 نفر تماشاگر آمده اند که همه یشان داوران و هیئت اجرایی بودند...........
با چنین اوضاعی حضور اصغر نوری و منافی را در تئاتر "دازگیراغ" کشور یک اتاف خوب و شهامت می دانم و برخورد کاسنی عزیز و دوستان زبلش را کم لطفی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 23:39  توسط هامون  | 

نصف های شبی دَرِ خانه ی مرا، که همه ی اهالی شهر "پزشک افیونی"ام می نامند، کوبیدند و من به افیونم مسلط شدم و راهی شدم که در را باز کنم. دوباره کوبیدند و اینبار از فضای افیونی ام بیرون آمدم. از دریچه در، بیرون را نگریستم. مرد و زنی میانسال پشت در بودند و مرد فرغونی را از زمین بلند کرده و همه ی نیرویش را فراخواند بود تا به محض باز شدن در، فرغون را به درون خانه پرتاب کند. داخل فرغون چیزی بود که رویش را پوشانده بودند. در را که باز کردم، فرغون را گویی که از گلوله توپ پرتاب شده باشد، به درون خانه توپیدند. مرد دیگر نای جرکت نداشت. در آستانه ی در ولو شد و من نتوانستم در خانه ام را ببندم. هواسم به زن بود که چیز داخل گونی را سریع به آغوش کشید و روی تخت مداوا خواباند. آری خواباند و من تازه متوجه شدم که داخل گونی چیز نیست، بلکه کسی هست. زن گفت : ازاین پس نوبت توست، بلکه کاری کنی. پارچه های ژولیده را که کنار زدم دخترکی نمایان شد، که از تب سرخ شده بود...... از درد مچاله شده بود....... گفتم هر دو بیرون باشید و آنها از در خانه خارج شدند و من در را بستم و از دریچه بیرون را دید زدم. هر دو در کنار هم نشستند و به دیوار خانه ام تکیه داده جشمانشان را بستند و آهی کشیدند. همه ی پارچه ها- ی ژولیده را که دخترک لایش پیچانده شده بود، کنار زدم و لباسش را پاره کردم. تنش را در خنکای نصف شب مقابل نسیم شبانه رها کردم. اولین دوا رهایی اش از زیر اینهمه پارچه ی ژولیده بود و دومی......شاید الکل. پارچه ی تمیزی را با الکل خیس کردم و کشیدم به تن اش. در تقابل سردی الکل و تب، پارچه بود که مدام تر و خشک می شد. الکل بخار می شد، پارچه خشک، و تنش سرد. موسیقیِ جنگ الکل و تب، دلپزیر ترین نوای زندگی من بود. رنگ سرخِ تن تب کرده ی دخترک، فضای سیاه و سفیدِ افیونی اتاق ام را رنگی کرده بود. طولی نکشید که سرخی بالا گرفت و ناچار با ملافه ای سفید پوشاندمش و دخترک با چشمان بازش از محبت های من قدردانی کرد. آه، حیف این چشمان زیبا نیست که از تب بسوزد. نه به پدر و نه به مادر دخترک می اندیشیدم و نه به خودم، اما نشستم که کمی به دخترک بیاندیشم.

آخ دخترک که در میان تب می سوزی، من تو را آواره در کوچه های گِل گرفته ی شهرمان می بینم که میان خانه های بلندی که در آسمان به هم رسیده اند رها شده و از یاد رفته ای. فقط دو کوچه مال توست........ یکی کمی گشاد و دیگری خیلی تنگ.

زمانی بی هیچ کلامی گذشت، تا اینکه در را کوبیدند و من دوباره از فضای افیونی رها شدم. زن و مرد را دیدم که در را شکسته اند و وارد اتاق شده اند. شعله ای به رنگ آبی روی تخت مداوای من، همان تختی که دخترک رویش خوابیده بود، شعله ور بود و بوی گوشت سوخته فضای سیاه و سفید اتاق را می بلعید. زن و مرد متحبر به شعله ها نگریستند و وقتی آتش خاموش شد با همان گونی و پارچه های ژنده- ای که دخترک را به خانه ام آورده بودند، خاکستر بجا مانده را بار فرغون کرده و از همان راهی که آمده بودند، بازگشتند و مرا با تخت مداوا و خانه ی سیاه و سفید و الکل تنها گذاشتند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:50  توسط هامون  | 

هر روز نیم کیلو زردآلو می خورم.

بعد از خواب ظهر خانمم گفت میوه بیارم، یا چایی؟ و من گفتم زردآلو بیار. حسابی خوردم، اما باز طرفهای عصر از دیدن زردآلوهای تازه، مثل زن های حامله ویار داشتم.

در دوران بلوغم، عاشق زردآلو شدم. درختی در سمت شمالی باغمان زرد آلوهایی بار می داد، که مثل گونه های دخترکان روستایی، آفتاب سوخته بودند. و من در سن بلوغم که حس آدم های عاشق را داشتم، بی آنکه بدانم به چه کسی و چه چیزی عاشق شده ام، هر روز مقداری از آن سوخته ها و قرمز ها را می چیدم و گونه هایشان را با حس ملایمی می بوسیدم و گازشان می زدم و تمام شیرینی شان را به جان می کشیدم و لبهایم را می لیسیدم.

آه یادش بخیر، من عاشق هیچ کس و همه کس بودم. زردآلو برایم لمس همه ی دخترکانی بود که زیر آفتاب گونه هایشان سرخ می شد و زردآلو خوردنم، معاشقه محترمانه و خجالت زده با همه ی آن دخترکان.

اما امروزه خوردن زردآلو، برای من دیگر حکم معاشقه ندارد.

با خوردن و دیدن زردآلوهای "تبرزه" و "عسگرآباد"، میل بازگشت به بلوغ محجوب از دست رفته ام، بیدار می شود و بیداد می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 2:48  توسط هامون  |